ابوالفضل مامانـــیابوالفضل مامانـــی، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

🌸کودک عاشورایی من ابوالفضـــل🌸

🌷پســـــرک نازم زمینی شدنت مبــــااارک 🌷

1395/4/14 18:05
نویسنده : مامی جونت
647 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پســــرک شیرینم

عزیز دلــــــــــممم

نفســـــــــــــــــــممممم白雪姫★ のデコメ絵文字

بلاخره بعد ۹ ماه انتظار به دنیاآمدی赤ちゃんだよ。新生児 のデコメ絵文字

スケジュール のデコメ絵文字و قدم به روی چشمای ماگذاشــــــتیスケジュール のデコメ絵文字

و صورت ماهتـــــــــوو دیدم

همون روز یکشنبه که شما بدنیا آمدی

من ساعت ۳بعد ازظهر بیمارستان وقت چکاپ داشتم

هنوز سه روز مونده بود به تاریخ زایمان ک دکتر داده بود

ظهرش تمام لباسهای که مهم بود و لازمشون داشتیم رو

انداختم لباسشویی تاشسته بشه و برای سه روز بعد تمیز باشه

ظهر نهار رو هم درست کردم خوردیم🍗🍟

گفتیم ی ساعتی بخوابیم白雪姫★ のデコメ絵文字

چون ساعت ۳ میریم بیمارستان سرحال باشیـــم

که یهو دردام شروع شدو علایم زایمان نیم ساعتی جدی نگرفتم

بعد احساس کردم نهههه جدیه شوخی وردار نیـــس

سریع همسری زنگ زدن スケジュール のデコメ絵文字آمبولانس آمــــد

و رفتیـــــــــم بیمارستان 

معاینه کرد و دکتر گفت امروز زایمان میکنی

اصلا امادگی نداشتـــــــم 😫

خلاصه منو برد اتاق زایمان 

خدا خیرشون بده چقـــدر خوب رسیدگی میکنن

اتاق بزرگ تمیز حموم وتوالت داخلش مخصوص یه نفر 

پرستاراش اینقدر مهربون وبا حوصـــــــله 😊

که هر چقدر هم توصیف کنم بازم کمه

ساعت ۴ بود رفتم اتاق زایمان

وشما روز یکشنبه ۱۶ خرداد 

誕生日だよ。パーティー のデコメ絵文字ساعت ۶:۴۵ پســــرک نازم به دنیا آمدی誕生日だよ。パーティー のデコメ絵文字

ني ني شكلك

و اینــــکه خداروشــــــــــکر اصلااذیتم نکردی

آخه من قربونت بشم نه زایمان اذیتم کردی

نه بارداری ....خبری از ویار واین چیزا نبود

ونه تا الان که دارم خاطراتتو ثبت میکنم که یه ماهت شده

همش خوابـــی بیدار میشی شیرتو میخوری و دوباره میخوابی

الاهی فدات بشـــــــم مامانی

خداااای من باورم نمیشد

وقتی ب دنیآ امدی 

وپرستار تو رو گذاشت بغلـــــم

چشـــــااام که افتاد به صورت ناز و کوچولوت

دقیقا همون چهره ی رو دیدم که همش تو خواب میدیدم

چه لحظه زیبایــــی بود 

از شوق گریه ام گرفت 

وبه پرستار گفتم بدو همسرمو صدا بزن بیاد 

همسری با نگارم پشت در اتاق  زایمان بودن 

با دخترکم آمدن قیافه هردو شون هیچوقت یادم نمیره 

چشاشون از فرط کنجکاوی و خوشحالی

گرد شده بووود 

نگار که خیلیــــــــــــ تعجب کرده بود و

همش میگفت داداشی بلاخره امد از داخل کیکمت مامی

گفتم آره فدات بشم 💑

عشـــقم هم خیلی خوشحال بود

خوشحال بودم که تماشاگر شادیش ولبخندش بودم

و تو دلــــم به خاطر این لحظه زیبا

شکـــــــــر

گذااااری 

میکردمــــــــ

[ازخـــــــدای خوبــــــم]☝

همون لحظه همسری زنگ زدن به خانواده خودم و

خانواده خودشــــوون تصویری .. وبچه رو دیــــدن

خانواده هآی ماهم که عاشق بچــــه

خیلی ذوق کردن وخوشحال شدن 

ومادرم وخاله ام گریه شــــوون گرفت 

ازینکه پیشـــــم نبودن

خلاصه پســــــرک ماهم ابوالفضلم

اینقدر گرسنه بودی

داشتی انگشتای دستتــــــو میخوردی از شدت گرسنگی

ومنم یکم شیرت دادم 

ولی نگاهمو از رو صورتت بر نمیداشتم 

چقدر تمیز بودی 

حتی ی قطره خون هم رو بدن یا پیشانیت، سرت نبود

موهای سیــــاه وبلند 

خلاصه سه روز بیمارستان بودیم و 

همراه مسافر کوچولومون چهار تایی آمدیم خونمون

پسرک نازم خیلی خوشحالم بابت داشتنت بودنت

 الاهی خدا نگهدارت باشــــــــه

ومنم خوشبختی، پیشرفتات، موفقیتهات و روزهای شادتو ببینم

 

 عکس دو روزگیــت...!!

ده روزگیــــت...!!!

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)